+ زمین دنیای فاصله هاست
زمین دنیای فاصله هاست
کبریت که زدی دیگر جنگل تاریک نبود
از آسمان نبامده بودی اما دست هایت بوی ابرها را می داد
من از تریبون یک کاج حرف می زنم
صدایم خالی نیست
هر کار می کنم دلتنگی هایم روی کاغذ جا نمی شود
دستانم کو می خواهم بنویسم
با نوشتن که کلمات تمام نمی شود
توپ را که به آسمان پرتاب می کنی تا به زمین برسد
هوایی شده است
وقتی باران می بارد نگاهم را به یک نقطه خیره می کنم
باران روی سقف نگاهم جمع میشود
خانه ما سقف ندارد یا آسمان زیر سقف خانه ما افتاده
همه چیز بیرون ما روی ما تاثیر می گذارد
آدم که فقط با پاهایش راه نمی رود
این تلفن یکطرفه نیست وقتش که برسد زنگ می زند
وقتی پرواز می کنی آسمان برای پروازت جا کم می آورد
یک نفر صدای پرنده ای را گم کرده است
و شاید پرنده را
شاید خودش را
زمین دنیای فاصله ها ست
هر چه بیشتر می اندیشم دورتر می شوی
دوری که همین نزدیکی هاست
+ ...
...
پیش از آن که محبوب من شوی
چندین و چند گاهشمار در کار بود
و از آن پس که محبوبم شدی
شیوه گفتار مردمان چنین شد
سال هزار پیش از چشمان او
سده دهم پس از چشمان او
وقتی تو را دوست دارم هزارن کلمه متمدن می شوند
زبانی دیگر شکل می گیرد
شهرهای دیگر
ملت های دیگر
ساعت تند تند نفس می زند
هزارمین با ر می گویم تو را دوست دارم
چگونه می خواهی چیزی را تفسیر کنم که به تفسیر در نمی آید
بگذار به همه زبان هایی که می دانی و نمی دانم
بگویم دوستت دارم
بگذار واژگانی را جستجو کنم
که به حجم دلتنگی من برای تو باشد
عشق آن است که مرا جغرافیای من نباشد
و تو را تاریخ نه
که تو با صدای من سخن بگویی و با چشمان من ببینی
و جهان را با هم کشف کنیم
((نزار قبانی))
+ ای اتفاق سبز
ای اتفاق سبز
بالهایت را برای من گشودی ؛ لبخندم را از تو دزدیدم
خواستم به یادت نباشم
چشم به دفترم دوختم
از عشق گفتی ترانه پرواز
عشق یعنی دوست داشتن بدون چشمداشت
باور نکردم
بین آدمکهای کاغذی باور نداشتم عشق را
دوست داشتن را
پرواز نکردی چشم به دفترم دوختی
ومن بی رحمانه نوشتم
پرنده سقوط کرد ، باور تلخ نبودنت ،ترانه پرواز
فقط نگاه کردی
نوشتم دوری ، فراق ، مرگ
تبسم کردی
نخواستم باور کنم که هستی و من
باور ندارم بودنت را
چشم از نگاهم برنداشتی
ساده و صمیمی
و چه بی تفاوت من
می خواستم همه چیز جور دیگری باشد
رنگ دیگری ، متفاوت
نمی دیدمت که چقدر متفاوتی بین این همه
آدمهای کاغذی
چندی است باور کرده ام
دوست داشتن می تواند همانقدر ساده
باشد که تو هستی
خلاصه شده در کلمات صادقانه
بدون وزن و آهنگ
معصومانه نگاهم می کنی
می خواهم باور کنم تو را
ای اتفاق سبز
+ من تو را می فهمم

من تو را می فهمم
من با ابرها به یک نقطه مشترک رسیده ام
به انتشار نزدیکم مثل اتم های اکسیژن
حس انتشار من از یک چیز مشترک می آید
لامپ های کوچک روشن و خاموش در روشنایی شان
با هم شریک می شوند
تا خیابان را بهتر ببینند روشنایی در تعداد چراغ هایشان
به تکثیر رسیده
چشمها این همه احساس را از کجا می آورند که در
نگاه ها می ریزند و فقط از هویت تو با نگاهت
روی زمین پخش شده است
من تو را می فهمم
صداها روی خطوط تلفن تاب می خورد
چیزی مثل یک انرژی از گرمای دستانت در حال عبور است
شب هنگام هر اتاق به اندازه زنده بودن انسانش
روشن است
به چیدن ستاره رفته بودم ستاره مرا چید
دلیلی برای تنها بودن انسان وجود ندارد
دایره انسان ها با به اشتراک گذاشتن وجودشان
بزرگ می شود
زندگی به امواج دریا ماننده است
چیزی به ساحل می برد و
چیزی دیگر نیز می شوید
چون به سرکشی افتد
انبوه ماسه ها را با خود می برد
اما تواند بود
که تخته پاره ای نیز با خود به ساحل آورد
تا کسی بام خانه اش را
بدان بپوشاند
مارگوت بیگل ( ترجمه احمد شاملو)
+ ترانه پرواز

ترانه پرواز
سایه ام را گم کرده ام اما روزی سایه داشتم
دیشب چشمانم خیس خاطراتت بود
ذهنم پر از حرف های نا تمام است
نمی توانم فراموش کنم
نگاهت را
لحن معصومانه کلامت را
دیگر آرزوهایم را به یاد نمی آورم
مداد رنگی هایم را گم کرده ام
سبد دلتنگی ام را
با کدامین واژه پر کنم
تمام آینه ها در هجوم تنهایی ام می شکند
با من حرف بزن بگو
بگو چقدر مانده تا ستاره شدن
تا ترانه پرواز
بهار زمین را بدون تو دوست ندارد
دستانت را دراز کن مرا ببر
مرا به آسمان ببر
می بینی هنوز از تو می نویسم
از تو که دوست داشتنت اینگونه که دوستت دارم
درد آوراست.
+ زندگی
سلام به همه دوستای خوبم که لطف کردن اومدن ونظر دادن شرمنده که تو این مدت نیومدم و سری بهتون نزدم یه مشکلی برام پیش اومده بود که هنوزم حل نشده الانم با یه آپ کوچولو در خدمتتون هستم .
زندگی مثل روز های دیگر بی تفاوت و ساده می گذریم مثل غریبه ها برای هم اسیر تکالیف روزمره ایم به شخصیتمان دستبند زده اند هیچ کس قدم جلو نمی گذارد احساس به گل نشسته است گاه خواب گاه بیدار چرا سنگ شده ایم لبخند های بی رنگ روزهای سیاه و سفید چرا ؟ شاید در انحصار الگوها زندگی را به غلط ترجمه کرده ایم
+ باور کن بودنت را

باور کن بودنت را
دنیا مثل تو به تو نگاه نمی کند
کسی را دیدم که در جاده ها چراغ می کاشت
باران که می بارد
با چتر سهمت رااز باران به خانه ببر
باران روز تولد چترهاست
آهسته آهسته باران از پنجره ها عبور می کند
گویی تکه ای از آسمان در اتاقت افتاده است
سرت را که از پنجره بیرون می آوری
دیگر جزیی از دنیای آنسوی پنجره ای
دستانت را باز کن
تا تمام ترانه های آسمان در آغوشت بریزند
نگاه کن . . .
دنیا پر از نقاشی هایی است که می توان در آن راه رفت
از اینجا تا تمام لحظه های کمرنگ زندگی ام
کسی هست که نقاشی ام را می فهمد
اصل بودن ما در تمام لحظه های دنیا جاری است
باور کن بودنت را
حتی اگر نگاهی در زمین به تو خیره نمانده باشد
کنا ر فردا شاید جایی برای توست...

